|
مرده شور خودم و این بلاگ مسخره رو ببرن
ایشاالله خیر مرگم بیاد یه جماعتی راخت شن دخنره ی کثافت + تاریخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 | ساعت2:32 | نویسنده عاطفه
همه ی ما آدم ها به سهم خودمون کسی رو دوست داریم.این دوست داشته شده می تونه٬مادر باشه یا پدر٬پدر بزرگ٬مادر بزرگ٬همسر و دوست یا هر نسبت دیگه باشه.دلیل آدم ها برای دوست داشتن هم متفاوت٬می تونه مثل یکی از دوستام که همین دیروز پیش ام بود و کلی حرص ام داد برای داشتن ماشین آنچنانی و تیپ آنچنانی باشه یا اینکه کسی رو دوست داری چون بهت آرامش می ده یا خیلی خودت و شبیه اش می دونی و حس عجیب درک شدن می کنی٬عجیب.....(این کلمه ی عجیب و گفتم برای یه بنده خدایی!
من هم به سهم خودم کسی و دوست دارم٬کسی که نفهمیدم چه طور یه دفعه من سر سخت و عاشق خودش کرد.اما جز اون دسته ی کمی هستم که از عشقم ناراضی نیستم٬حتی با اینکه می دونم یه روز از همین روزها جواب می شم٬اما خوشحال ام.خوشحال ام که عاشق کسی ام که ارزش داره٬کسی که برام احترام داره٬کسی که برام قابل احترام... مدتی که از دستت عصبانی ام٬از دستت رنجیده ام.برای خیلی از چیزها که انتظار داشتم انجام بدی و ندادی رنجیده شدم٬برای خیلی حرف ها که منتظر بودم لب هات بلرزه و بگه اما نگفتی خیلی دلم گرفت٬دلم انگار انتظار این چنین بی محبتی هایی نداشت٬انگار برای کسی که انقدر برام عزیز خیلی از کم کاری هات برام سخت تموم شد و با تمام جایگاه خاصی که تو قلبم داری انگار یه کسی بهم گوش زد می کرد:داری کجا می ری ! تا دیشب! تو هستی٬تو همونی هستی که مجبورم کرد اعتراف کنم به دوست داشتن!اما خوب خیلی به خاطر خیلی چیزها رنجیدم..نگو نه..نگو بی دلیل..نگو تو هم بدی!نمی خوام حرف از بدی تو یا بدی من یا خوبی من بزنم. می خوام بگم دوستت دارم٬تا همین چند مدت پیش ازت در برابر دوست داشتن ام انتظار داشتم٬در برابر حرف زدن با تو انتظار داشتم در برابر اینکه می خندم انتظار داشتم که بخندی٬وقنی ناراحت بودم٬انتظار داشتم تو هم ناراحت باشی.وقتی چیزی ذهن ام و مشغول می کرد دوست داشتم باهام هم فکر کنی اما... اما دیدم وقتی کسی و دوست داری نباید ازش انتظاری داشته باشی!باید حواس ات و جمع کنی که دوستش نداشته باشی اما وقتی فهمیدی دوستش داری دیگه نمی شه براش باید و نباید کرد.دیگه نمی شه انتظار داشته باشی که حتی در برابر دوست داشتن ات دوستت داشته باشه! دوستت دارم٬چون خوبی!دوستت دارم٬چون پاکی!دوستت دارم چون خودتی! ولی ازت منفرم چون بزرگ شدی!!!!!!! نمی دونی دیشب چه کردی با این جمله ات٬نمی دونم تا ساعت چند داشتم گریه می کردم!؟ کاش هنوز همه همون جایی بودن که روز اول بودن! کاش تو هنوز سر کلاس ژنتیک بودی و من تو سالن کاراته!!!!! دوستت دارم برای همه چیز...دوستت دارم برای خودت٬دوستت دارم.... عاشق صداتم برای تمام ثانیه هایی که یاد چشمام انداخت برای دوست داشتن می شه گریه کرد٬حتی اگه مغرور ترین باشی! . . از چشم های من همه تو بیمارستان فهمیدن کسی هست که دوستش دارم٬جز خودت با اینکه بهت نگاه می کنم... نمی دونم... چون تو می گی نگاهت نمی کنم... کاش می فهمیدی چه قدر مهمی! شاید هم همین فهمیدن کار من و به اینجا کشوندی! دوستت دارم.... دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم. . ...
. دوستت دارم.... همین! چه همون باشی چه حس و حال بزرگ شدن ات و.... اما می ترسم کم کم از این بزرگ شدن بدم بیاد! دوستت دارم!
پی نوشت: با تمام اینکه اعصاب آهنگ گوش کردن ندارم اما خودم و کشتم انقدر آهنگ سریال دلنوازان و گوش کردم و تکرار کردم : دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم.
دوستت دارم!
+ تاریخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 | ساعت18:16 | نویسنده عاطفه
روز اول دانشگاه گذشت.
بد نبود...خوب بود حدودا.بهتر بگم به اون بدی که فکر می کردم نبود. ماشین نبردم٬با مترو تشریف بردم٬حالا چراش هم بماند... یه دو ساعت فیزیک مکانیک داشتم٬استادش فجیه خوب درس می ده و من فیزیک ام فجیه بهتر از بقیه ی کلاس بود. یه دو ساعت و نیم زبان عمومی بود٬استادش یه دختر حدودا ۲۶ ساله٬به نظر من که خیلی با سواد نبود!فجیه زبان ام بهتر از دیگران بود.یه مردکی هم بود که از ادعای زبان داشت می مرد٬نمی دونم کی بود٬چون نخواستم بر گردم٬بی دلیل و بدون هیچ برخوردی می خواست ضایع ام کنه.چراش رو هم نمی دونستم٬برای همین بی توجه ای مفرط بهش نشون دادم! کلا بد نبود٬آروم رفتم٬آروم هم بودم٬آروم اومدم٬بین کلاس هام ۱ ساعت وقت اضافه داشتم٬بهترین کسی که می تونست بهم زنگ بزنه٬زنگ زد!دبیر فیزیک ام!!!!! حالم و پرسید و از اعتراض ام پرسید و بهم گفت برو پیش دکتر تهرانی برای اعتراض انتخاب اول ات! اولین بار بود که دوست نداشتم بحث ام با یه غریبه تموم بشه!هی کارنامه ام و می خوند و نچ نج می کرد و اون حرف و بد و بیراهی که من دوست داشتم و می گفت!...... امروز یه دختر رو پیدا کردم که ماجرای قبولیش عین خودم بود! بی خیال نمی خوام بهش فکر کنم.... امروز حراست حال کرد٬به عینک بالای سر یه دختره گیر بده٬تو دلم گفتم:با عینک بالای سر این کجای اسلام به خطر می یفته؟!! امروز یه اتفاق جالب افتاد٬یه دفعه دیدم یکی گفت:عاطفه؟! برگشتم٬یه ۲۰ ثانیه ای نگاهش کردم و تازه فهمیدم یکی از دوستای دوم راهنمایی ایم و دیدیم٬باورم نمی شود شناختتم٬خندید:بی معرفت دو ساعت فکر می کنی بعد من و یادت می یاد؟! خندیدم:شرمنده! مثل همیشه لات و کوچه بازاری بود:بیخیال خودت و عشقه! خندیدم و از اونجایی که وسط راه پلاها بودم٬سریع خداحافظی کردم. اما من و یاد خیلی چیزا انداخت.بی فکری های بعضی یا٬دیکتاتور بازی های بعضی یا و تعصبات بیجای بعضی ها! امروز بد نبود... امروز تو مسیر خیلی فکر کردم٬به حرف دیشب! نه کفری شدم٬نه عصبانی٬نه غیرتی٬نه ناراحت!هیچکدوم . فقط پیش خودم محکم گفتم :یه حرف بچه گونه. وقتی بلند شدم٬با یه آه گفتم:ایشاالله خوشبخت بشی. .... بالاخره با تاخیر دکتر برای گوش ام وقت داد٬وقت عمل و که ۳۱ تیر بود٬ما مجبور شدم کنسل کنیم.فردا می رم پیشش و احتمالا ۳شنبه یا ۴ شنبه عمل. خیلی ترسیدم٬اما خوب به روی خودم نمی یارم. نمی تونم حرفی و ازش مخفی کنم.نمی شه اتفاقی و بهش نگم٬ولی این بار نمی گم. چون اصولا بهم ثابت شده٬موقعیت هایی که خیلی انتظار دارم از نظر روحی همراه باشه و نیست٬بعد اش خودم ناراحت می شم از نبودنش٬از بی توجه ای هاش که خواسته و ناخواسته شاید باشه٬به هر حال حرفی نمی زنم٬که به دلم جواب بدم:نمی دونست٬اگه می دونست حتما بود.حتما به فکر بود. امروز گذشت... در مورد بعضی از رفتارات٬به خصوص حرف بچه گونه ی دیشب یاد همون جمله می یفتم: جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد. اون چیز هم همون احساسی که لو رفت و تو بدجوری بهش بد می کنی!هرچند من می خندم و بیخود سرخوش ام.
+ تاریخ شنبه چهارم مهر 1388 | ساعت20:41 | نویسنده عاطفه
وقتی مهرماه شروع شد٬خیلی سعی کردم اینجا نوشته ای بذارم٬خاطره ای٬حرفی٬گفتنی از روز اول مدرسه.از روز اول مدرسه که مامان ام اصرار داشت باهام بیاد تا حیاط مدرسه اما من بین چشم های گریان هم سن و سال هام به مامان ام گفتم:نه نمی خواد بیای می گن دختره بچه ننه است و از همون روزها بود که این غرور و قد بازی بیجا شکل گرفت....
اما ننوشتم٬چون اصلا برام بوی ماه مدرسه نداشت٬وقتی مثل کودن ها برای یه طرفه کردن خیابان ولیعصر(عج)٬مجبور شدم کلی بیخود بچرخم و به مصاحبه ی کلاس زبان ام نرسم٬دیدم مرد زمانیکه اینجا٬مهر بوی خوشی داشت!برای همین سکوت کردم و حرفی نزدم از مهر و شروع سال تحصیلی. اما با این حال فهمیدم٬نه مثل اینکه این هیجان مهر بالاخره هرچی باشه٬حال و هوای خودش و داره٬کیف نو٬لباس نو و کفش نو.امسال با تمام بی میلی من برای شروع و نبودن اون کسی که دوست داشتم باشه و نبودن چیزهایی که دوست داشتم باشن ولی خوب به هر دلیلی نیستن٬یه جورایی سراغ من هم نو شدن٬یا بهتر بگم احساس به نو شدن اومده.یه جورایی وسواس از اینکه چی بپوشم٬چه جوری باشم٬چه مدلی باید رفتار کنم بهم اعلام می کنه که با وجود همه ی این بی میلی ها٬بازهم یه جورای شوق مهر همراهم هست. با این تفاوت که اول مهر من٬شده چهارم مهر! توکل به خدا٬شروع می کنم. اول ازت می خوام بهم همت بدی برای ساختن خواسته هام و دوم برکت و رضایت خودت از زندگیم! بسم الله پی نوشت: فردا اولین روز دانشگاه است و در پی اون یه جورایی استرس روز اول دانشگاه داشتن اما خوب قابل تحمل.....
+ تاریخ شنبه چهارم مهر 1388 | ساعت0:23 | نویسنده عاطفه
ماهر ترین نقاش هم که باشی٬وقتی یه نقاشی می کشی که توش چندتا آدم باشن نهایتا ۱۰تا چهره می تونی بکشی که شبیه هم نباشن٬سر یازدهمی که برسی بالاخره شبیه بقیه می شه.اما ایول خدا...
این همه بنده...با این همه چهره ی متفاوت.... اما این چیزی که امروز ذهن من و بدجوری به خودش مشغول کرده٬این همه بنده با این همه تفاوت فکر و اختلاف سلیقه است!!!!!! بدجوری ذهن ام و مشغول کرده!خیلی خیلی سخت! چه طور ممکن٬دو تا آدم از یه جنس٬از یه نسل٬هم سن و سال هم٬شرایط زندگی تقریبا یکسان و تحصیلات یکسان انقدر باهم متفاوت باشن٬انقدر توی روابطشون با آدم ها٬اصول زندگی و قوانین زندگی با هم فرق کنن!چه طور ممکن٬یه آدمی بتونه راحت یه مساله ای و درک کنه و بفهمه باید توی اون زمان چه عکس العمل خوبی و انجام بده ولی یه آدم دیگه٬با همون تحصیلات و شاید بیشتر این ماجرا رو درک نکنه٬نتونه بهترین تصمیم و توی همون شرایط بگیره٬یا حداقل اگه بهترین تصمیم و نمی گیره بدترین تصمیم و راهکار و انجام نده! یا اصلا چه طور ممکنه من با یه همسن خودم٬انقدر متفاوت باشم!با کسی که یه جا درس خوندم٬تو فضای خانواده ی تقریبا مشترکی بزرگ شدیم٬توی یه جامعه بودیم٬چه طور می تونم انقدر متفاوت باشیم!؟ اون پر از حس راحتی و راحت بودن با بقیه٬اما من با خودم هم تعارف دارم!اون برای برداشتن هر قدم اش٬آدم یاد سکون و آرامش می ندازه٬اما من بیخود و بی دلیل همیشه عجله دارم! اون اگه سر پارک کردن ماشین٬پارک اش و برای برای چهارم هم خراب کنه٬باز می خنده و بی خیال از بوق بقیه می ره که برای پنجمین بار پارک کنه٬اما من...من هنوز از خونه راه نیقتادم٬دارم به این فکر می کنم که خدا کنه مسیری که می خوام ۱ ساعت دیگه بهش برسم جای پارک داشته باشه! امروز خیلی رفتارشون ذهن ام و مشغول کرد..خیلی فکر کردم و مقایسه!نمی دونم من و اون شبیه کسی نیستیم یا این دو تا شبیه کسی نیستن...ما با اون ها خیلی اختلاف داریم.رفتار اون با اون٬با رفتار من با تو وحشتناک غیر قابل مقایسه است. نمی دونم..گاهی گم می شم٬به چه طور رفتار کردنم٬به چه طور پوشیدن ام٬به چه طور بودن ام و مهمتر از همه به چه طور زندگی کردن ام. .......... امروز عجیب تنهام.بازهم کسی نیست.بازهم باهمدیگه فرستادمشون که برن!آره خودم خواستم....خودم خواستم کسی نباشه٬هیچ کسی!....
+ تاریخ پنجشنبه دوم مهر 1388 | ساعت17:11 | نویسنده عاطفه
همچنان وایسادم حتی اگه کسی نخواد وایسه.
پس این خبرآ هم نیست٬همش یه سری حرف مفت بود...چشم اش و باید باز کنه و ببینه که وایسادم... پس خبری نیست....هیچ خبری نیست! ببین .... وایسادم.. ببینید...وایسادم...
بابا زور که نیست٬هیچ زوری تو قضیه نیست٬هیچ اصراری نیست! نمی خواد.. نمی خوان... نمی خواستن... می خواستن! می خواست... نمی خواد... من مچل نیستم٬من الاف نیستم٬من بی کس و کار نیستم٬من نیاز ندارم... اگر هم گفتم٬چون گفت....! بابا بسه! دیگه بریدم... بریدم از بیخودی مهربون بودن٬بریدم از بیخودی پاچه گرفتن.... واقعا الان بار مخ ام خنثی خنثی شده... اگه همین و می خواستی آره همون شد!آهان آره یادم نبود برای خودم بود..به خاطر خودم بود....یادم نبود همه چیز به خاطر من بود...... دیگه کفری شدم... هی الکی زور بزن٬هی الکی دل خوش کن یه هو می یاد و می گه: .... . بابا به من چه! هی برو کلی بچرخ و ببین و پیدا کنه یه هو نصف شب دروغ یا غیر دروغ می شنوی که: ... .! بابا که چی؟! مگه من کی ام؟! مگه من از فاضلاب پیدا شدم؟! من هم همونم...
من... نمی خوام..... بخواه..... برو ببینش! که چی؟! یه هو یه دفعه! بابا به من چه.به جهنم.......... هیچی نمی خوام....به خدا هیچی!! فقط یه تشکر کافی بود....... دیروز چشم هام بدجوری چرخید اما گفتم خوب که چی؟!!!آخرش چی؟! مثکه بدجوری مسخره شدم....! همش اما .... ۱۰۰ بار اما یه بار هم...! بسه......
+ تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388 | ساعت16:12 | نویسنده عاطفه
در برابر تمام تابلوهایی که این روزها می یاد جله ی چشم هام به خودم می گم:
عیبی نداره!صلاح خدا برام همین بوده. اما آخر این جمله به یه چیز ختم می شه٬نه به دو تا سوال! به خودم می گم وقتی می گم عیبی نداره صلاح خدا همین بوده٬واقعا قبول دارم که این ماجرایی که خواسته و ناخواسته دارم توش قدم می ذارم خواست خدا بوده یا اینکه نه چون مجبورم به بندگی و زورم از خدا بیشتر نیست٬می گم عیب نداره صلاح همین بوده!در واقع ماجرای همون گربه که دستش به گوشت نمی رسه٬می گه بو می ده! + تاریخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | ساعت17:23 | نویسنده عاطفه
آره..ماله خودمه!
ماله خودمه٬چون توش اسم تو بود٬چون توش برای تو بود.. هرچند ازم رنجیدی!من همه رو پاک کردم برای رنجیدن ات! اما این بار.. نمی دونم... بالاخره : بسم الله... + تاریخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | ساعت17:21 | نویسنده عاطفه
|